موضوع انشا در مورد عمه عطار

موضوع انشا در مورد عمه عطار

از طرف مدرسه به قلی گفتند درباره "عمه ی عطار" تحقیق بنویس، کل فامیل رو بسیج کرده که درباره "عمه ی عطار" مطلب جمع کنند ، آخر به هیچ جا نرسیدند ! اصلا هیچ منبعی درباره خانواده پدری عطار پیدا نمی‌شد. مادر قلی رفت مدرسه داد و بیداد که این چه تحقیقی به بچه مردم میدین ! عمه ی عطار به چه درد بچه می‌خوره آخه!؟ مدیر مدرسه هم گفت: 

خانم، موضوع تحقیق اصلا "عمه ی عطار" نبوده " ائمه ی اطهار" بوده !!

چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟

چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟
 
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست!

منبع: جام نیوز

روز بخشیدن تقصیر گنهکاران است !

آيت‌الله ميرزا محمدحسين مسجدجامعي در 28صفر1418ق/تير1377ش نقل كردند:

 

                   ملك‌الشعراي صبا مورد غضب فتحعلي شاه قرار گرفت و او را به زندان افكندند. زمان چرخيد و بهار ــ اين فصل طراوت و شادي ــ از راه رسيد. روز عيد، رجال كشور در دربار گرد آمدند تا مراسم سلام انجام گيرد. شاه حركت كرد كه به مجلس دربار حاضر شود، در راه چشمش به درختان پرشكوفه افتاد كه قطرات باران بر شاخ و برگ آنها نشسته و منظره‌اي بس زيبا و دل‌انگيز به وجود آورده بود. طبع شاعريش گل كرد و بالبداهه گفت:

 

روز عيد است و به هر شاخ، نَمِ باران است

 

                ولي هر چه كرد كه مصرع دوم را تكميل كند، نتوانست. لذا وقتي وارد مجلس شد ماجرا را براي وزرا و رجال و اعيان حاضر در مجس تعريف كرد و از آنها خواست بيت را تكميل كنند. هيج يك از رجال، چيزي به نظرشان نرسيد و همگي از تكميل بيت درماندند. شاه بسيار دمغ شد و گفت: اينكه نشد، برويد ملك‌الشعرا را از زندان بياوريد، بلكه او تكميل كند...

 

ملك‌الشعرا را به حضور شاه آوردند و شاه، با شرح ماجرا از وي خواست كه مصرع دوم اين بيت را بسرايد:

 

روز عيد است و به هر شاخ، نَمِ باران است

 

صبا نگاهي به چپ و راست انداخته و بي درنگ سرود:

روزِ بخشيدن تقصير گنهكاران است!

شاه خنديد و از اين پاسخ بجا و بهنگام بسيار خوشش آمد و او را بخشيد.