آيتالله ميرزا محمدحسين مسجدجامعي در 28صفر1418ق/تير1377ش نقل كردند:
ملكالشعراي صبا مورد غضب فتحعلي شاه قرار گرفت و او را به زندان افكندند. زمان چرخيد و بهار ــ اين فصل طراوت و شادي ــ از راه رسيد. روز عيد، رجال كشور در دربار گرد آمدند تا مراسم سلام انجام گيرد. شاه حركت كرد كه به مجلس دربار حاضر شود، در راه چشمش به درختان پرشكوفه افتاد كه قطرات باران بر شاخ و برگ آنها نشسته و منظرهاي بس زيبا و دلانگيز به وجود آورده بود. طبع شاعريش گل كرد و بالبداهه گفت:
روز عيد است و به هر شاخ، نَمِ باران است
ولي هر چه كرد كه مصرع دوم را تكميل كند، نتوانست. لذا وقتي وارد مجلس شد ماجرا را براي وزرا و رجال و اعيان حاضر در مجس تعريف كرد و از آنها خواست بيت را تكميل كنند. هيج يك از رجال، چيزي به نظرشان نرسيد و همگي از تكميل بيت درماندند. شاه بسيار دمغ شد و گفت: اينكه نشد، برويد ملكالشعرا را از زندان بياوريد، بلكه او تكميل كند...
ملكالشعرا را به حضور شاه آوردند و شاه، با شرح ماجرا از وي خواست كه مصرع دوم اين بيت را بسرايد:
روز عيد است و به هر شاخ، نَمِ باران است
صبا نگاهي به چپ و راست انداخته و بي درنگ سرود:
روزِ بخشيدن تقصير گنهكاران است!
شاه خنديد و از اين پاسخ بجا و بهنگام بسيار خوشش آمد و او را بخشيد.